بسم ا... اگر حریف مایی!!!!!
به تو می اندیشم که زیباتر از اندیشه ی یک پروازی
بسم ا... اگر حریف مایی!!!!!
*باید فراموشت کنم*
شاید آن روز که سهراب نوشت
تا شقایق هست زندگی باید کرد!!!
خبر از دل پر درد گل یاس نداشت
باید این گونه نوشت
هر گلی هم هستی
چه گل یاس چه پیچک!
زندگی * اجباریست *![]()
دیگه خسته شدم از این همه دورنگی!!!!!!!!![]()
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب.........
بهتر از تمام شعرهای ناب!
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی ست ..............
من تو را به خلوت خدایی خیال خود :
((بهترین بهترین من)) خطاب می کنم
بهترین بهترین من!
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصۀ بی سر و سامانی من گوش کنید
گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم، سوختم این راز نهفتن تا کی؟
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بُت عَربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانۀ رویی بودیم
بستۀ سلسلۀ سلسله مویی بودیم
کَس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اوّل آن کَس که گرفتار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او
شهر پُر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کِی سَرِ برگِ منه بی سر و سامان دارد.....
در خراماتی جوانی بس خمار افتاده بود
سینه ام آتش گرفت از بس که زار افتاده بود
همچو برگی خشک از شاخ درختی پُر غرور
یا زِ پُشت اسبِ در حالِ فرار افتاده بود
از سرا پایش هویدا بود که او دیوانه نیست
از بلندای وجودی استوار افتاده بود
خالقا مگزار ما در گیر و دار روزگار
همچو او باشیم که او از چشم یار افتاده بود![]()